تبليغاتX
ترمه ی دل
ز شب هراس مدار این هنوز آغاز است
بیا که پنجره رو به صبحدم باز است
چو آفتاب درخشان چه خوش درخشیدی
طلوع پلک تو در شب قرین اعجاز است
تو مهربانی خود را نثار من گردان
غلط اگر نکنم آفتاب فیاض است
ز ترکتاز حوادث دمی تغافل کرد
کبوتر دلم از آن به چنگ شهباز است
هزار بار مرا آزمودی و دیدی
حمید در ره ایران هنوز جانباز است      (حمید مصدق)

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 1:48 |
باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه
اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 0:53 |
این روزها که کمتر تمایلی برای نوشتن در وبلاگم در من وجود دارد شنیدن آهنگ های زیبای بختیاری می تونه روح آدم را لطافت بیشتری ببخشد اگر تونستید این آهنگ رو بشنوید بسیار زیباست بسیار زیبا اگر هم ندارید به این لینک ××تی به ره××مراجعه کنید و دریافت کنید

من هنوز منتظرم
مگر می‌شود بی تو بمانم
چشم به‌راهت می‌مانم
چون برایم سخت است دل کندن
شوق دیدار تو
آتش به جان و روح من می‌کشد
برای تو این‌گونه می‌سوزم
برای تو این‌گونه می‌خوانم
بهارم (همچو خزان) زرد و بی‌روح است
خودت بهتر می‌دانی که بی‌تو دلگیر و افسرده‌ام
تنها مانده‌ام، داغ دوری از هم
مرا پیر کرده است
تا زمانی‌که خیالت آتش به جان من می‌زند
برایت این‌گونه خواهم خواند
نام آهنگ: تی به ره (چشم به راه)
آلبوم: هی جار
خواننده: حضرت استاد مسعود بختیاری

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 23:29 |

اي خدا اي فاتح هر مشكلم                     
                                           وي همه آرامش جان و دلم

 بشنو از دل راز يك بي آبرو                              
                                            ده مجال گفتگويم، گفتگو

 در شب احيا به تو رو كرده‏ام                          
                                          خويش را با توبه همسو كرده‏ام

 گرچه عمري با گنه بنشسته‏ام                      
                                          گرچه قلب صاحبم بشكسته‏ام

 صبر كن، از كيفر من بر حذر                            
                                          تا كنم در خويش تجديد نظر

 بهر تو خود را مهيا مي‏كنم                               
                                        توبه را در خويش احيا مي‏كنم

 هر كه بايد رفت چون فرزند نوح                     
                                         توبه بايد، توبه از نوع نصوح

شب قدر ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نکنید چونان که من برای تمام شما هم میهنان گلم دعا خواهم کرد

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 0:48 |

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد  وجدان خواب آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

شعر
:: فریدون مشیری

آهنگ
:: محمدرضا شجریان

تنظیم
:: مجید درخشانی

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 1:31 |
هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست
 
که مزد ِ گورکن
   از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي
    افزون باشد.
 
جُستن
يافتن
و آن‌گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پي‌افکندن ــ
 
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
 
احمد شاملو --دي ِ ۱۳۴۱
+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 1:3 |
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 7:26 |

فرصت بودن کوتاه است و فرصت با هم بودن از آن هم کوتاه تر. در دوراهی تردید که شک تمام وجودمان را فرا گرفته است ایستاده ایم. آیا فرصت با هم بودنی برایمان باقی خواهد ماند؟ آیا دوباره با هم گل خواهیم داد در فصل بهار؟ آیا از پرچین باغ ها به رهگذران آواز چلچه هدیه خواهیم داد؟ آیا فرصت شاعرانه سرودن ...؟

در سوت و كور ريل زمان ايستاده ام
تاريك و روشن از هيجان ايستاده ام

در گرگ و ميش مبهم ترديد،تا هنوز
بين يقين و شك و گمان ايستاده ام

در امتداد قول و قرار هميشگي
پاي همان «هميشه بمان» ايستاده ام

من گرد باد حادثه خيزم هنوز هم
هر چند ديگر از دوران ايستاده ام

رفتيد و ابرها همه گرد آمدند و بعد
باران گرفت و… من پس از آن ايستاده ام-

در شعله هاي داغ ترن هاي گم شده
در انتظار همسفران ايستاده ام

در انتظار سبز شدن هاي بعد از اين
پشت چراغ قرمزتان ايستاده ام

من در كنار سايه ي خود،دست بر عصا
تنها تر از خداي جهان ايستاده ام

وقت غروب و ساعت رفتن به باد شد
اما هنوز من نگران ايستاده ام

شاعرش را نمی شناسم اما شعرش را دوست دارم..

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 1:37 |
این روزها سالروز درگذشت احمد شاملو شاعر آزادی است او که جاودانگی را در آدمیت جستجو کرد و از همین راه به جاودانگی رسید. راستی برای جاودانه شدن و جاوید ماندن هرگز به خنجر و نیزه نیازی نیست جاودانگی را باید در قلب مردمانی جستجو کرد که در هر برهه از تاریخ خنجری در سینه داشتند/

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر ِ غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار کاکُلي شاد
 
 در چشمان ِ توست

هزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
(((( زنده یاد احمد شاملو))))

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 1:57 |
زخم زبان مردم بي درد ، ماند و من
از پشت، زخم خنجر نامرد ماند و من
يك عمر در تزلزل يك عشق گم شدم
پايان كار دفتري از درد ماند و من
وقتي كه پلك پنجره را بست چشم تو
پس‎كوچه ماند و يك دل ولگرد ماند ومن
مي خواستم بگويمتان،چشمهاي سبز!
بغضي فقط به حنجرهء زرد ماند ومن
+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 21:29 |

بلغ   العلي   بكماله         كشف الدجي بجماله

حسنت جميع خصاله         صلوات    عليه   و  آله

عید بعثت پیامبر مهربانی ها حضرت محمد بر همگان مبارک باد

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 1:50 |

1- واقعا قانون باید تغییر کنه. این یعنی چه چند تا پست محدود در اون پیش بینی کردن که دست و پای آدم رو می بنده آخه آدم قوم خویش داره دوست و رفیق داره، نمی تونه که همه رو نادیده بگیره. فردا میگن فلانی به جایی رسیده دیگه ما رو تحویل نمی گیره. مگه قانون میمرد اگه چند دستیار ارشد، دستیار دوم ارشد، دستیار سوم ارشد، دستیار n ام ارشد توش دیده بشه که آدم شرمنده قوم خویش و دوست و رفیق نشه.

2- آخه آقای هاشمی مگه تو فقه نخوندی نکنه تو هم نمی دونی عربیه به دول برمی گرده نه به خلیج، مردم فقط وظیفه ی شرعی دارند که بیان و حکومت رو قبول کنن نظر مردم و رای مردم کیلو چند؟ فقط مردم حق دارند به اونی که ما (آیت الله یزدی) قبول داریم رای بدن بعد هم برن خونشون به چیزی دیگه هم کار نداشته باشن اون برای حکومت حضرت علی (ع) بود که فرمود ای مردم من برشماحقی دارم و شما هم برمن حقی دارید؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 20:54 |
استاد ساعد باقري

يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا

به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد که اين گونه تواني است مرا

نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يکريز ، اماني است مرا

باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا

چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا

گو بسوزد تنه خشک مرا غم ، که به کف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا

عرق شرم دلم بود که از چشمم ريخت!
ورنه برکشته تو گريه روا نيست مرا

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 17:2 |


من أصبح لا یهتم بامور المسلمین فلیس منهم و من سمع رجلاً ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم؛
هرکس صبح کند و به امور مسلمانان همت نورزد، از آنان نیست و هرکس فریاد کمک خواهی کسی را بشنود و به کمکش نشتابد، مسلمان نیست.
رسول اکرم(ص):
راستی این روزها که مسلمانان ایغور در چین مورد حمله ی  وحشینانه ی نیروهای امنیتی قرار می گیرند کجاست آن سیاستی که قرار بود عین دیانت ما باشد و دیانتی که عین سیاست ما.
امروز روزنامه کیهان که هر اسلامی را به جز نگرش خودش اسلام نمی داند همه را متهم کرده بود که چرا از مسلمانان ایغور حمایت کرده اند و گفته بود همصدایی با غرب است.
به راستی اگر سخنی حقی از زبان غربی ها بیان شود پذیرش آن کار اشتباهی است این جزم اندیشی ویژه ی کیهان است که هر که متفاوت با او می اندیشد اساسا کافر و دست نشانده ی آمریکاست.
در چچن مسلمانان مورد حمله ی روسیه قرار می گیرند و ما سیاستمان اجازه ی دفاع از مسلمانان را نمی دهد و ساکتیم؟؟؟؟؟
در چین مسلمانان مورد حمله ی نیروهای امنیتی قرار می گیرند و ما باز به حکم سیاست ساکتیم؟؟؟؟
انگار فقط در فلسطین مسلمان است وبس؟؟؟؟
راستی کجایند کفن پوشان، چرا برای دیگر مسلمانان کفن نمی پوشند
به راستی چه سیاست واحدی است در چین و ایران معترضین را تحریک شده از سوی آمریکا و غرب می دانند چقدر ما به هم شبیه هستیم با این تفاوت که آنان منافعشان عین سیاستشان و تازه ما دیانتمان عین سیاستمان است.
به امید روزی که هیچ مسلمانی مورد ظلم و ستم واقع نشود.

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 1:13 |

به راستی این لباس شخصی ها کیستند؟
این سوالی است که مدت هاست در ذهن ایرانی ها وجود دارد و هیچ کس پاسخ روشنی به آن نمی دهد اگر چه پاسخ آن روشن تر ا ز خورشید است.
لباس شخصی همه جا در  کنار نیروهای پلیس حضور دارند و به نوعی وظایفی را که پلیس به عهده دارد آنها انجام می دهند با این تفاوت که هیچ مسئولیتی در قبال اعمال خود ندارند. و هرکاری که دوست دارند بدون ترس انجام می دهند. قدرت بدون محدودیت و بدون نیاز به پاسخگویی چیزی است که برادران لباس شخصی به خوبی از آن برخوردارند و همان چیزی که همگان معتقدند فساد آور است.
اولین باری که با لباس شخصی ها برخورد کردم در اولین سالگرد 18 تیر بود هنگامی که به اتفاق خانواده از پل میدان همافر با ماشین رد شدیم دیدیم که تعدادی گونی روی هم گذاشته اند و عده ای در پشت آن سنگر گرفته و از مردم اوراق شناسایی طلب می کنند وقتی نزدیگ شدم یکی از همکارانم را در میان آنان دیدم که البته هیچ سنخیتی با افکاری که با آن توجیه گر لباس شخصی ها هستند نداشت.
دومین بار پس از انتخابات امسال بود هنگامی که از میدان اطلسی صفاییه عبور می کردیم با امر و نهی کودکان 15-16 ساله باتوم به دست مواجه شدیم که همان دوستان لباس شخصی ها بودند. و هنگامی که برخورد سخیف و کودکانه آنها را با مردم دیدم از خودم پرسیدم ما پس از 30 سال به کجا رسیدیم؟؟
فرزندم که علاقه ی زیادی به لباس پلیسی دارد از من پرسید بابا اینها کی هستند؟ و همسرم به او جواب داد پلیس. اما او انگار تفاوت رفتار پلیس با لباس شخصی ها را دانسته باشد فورا پرسید پس چرا لباس ندارند؟
و من هزاران سوال در ذهنم که آری فرزندم و چرا مسئولیت ندارند؟
و چرا ادب ندارند؟
و چرا؟
و چرا؟
و چرا؟...

+ نوشته شده توسط رضا کرمی نژاد در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 17:15 |